(۴) حكايت آن طفل كه با مادر ببازار آمد و گم شد

۳۴ بازديد


زني آورد طفلي را ببازار
ز مادر گم شد و بگريست بسيار
زماني خاك بر سر زود مي‌ريخت
زماني اشك خون آلود مي‌ريخت
چو مي‌ديدند غرق خون و خاكش
بترسيدند از بيم هلاكش
بدو گفتند مادر را چه نامست
بگو، گفتا ندانم كوكدامست
بدو گفتند بس ديوانهٔ تو
كجاست آخر، نگوئي، خانهٔ تو؟
چنين گفت آن بچه افتاده گمراه
كه يك ذرّه نَيَم زان خانه آگاه
بدو گفتند نام آن محلّت
بگو تا فارغ آئي زين مذلت
چنين گفت او كه پر دردست جانم
كه نام آن محلت هم ندانم
بدو گفتند پس با تو چه سازيم
كه تو مي‌سوزي و ما مي‌گدازيم
چنين گفت او كه من سرگشتهٔ راه
نيم از مادر و از نامش آگاه
محلّت مي‌ندانم خانه هم نيز
بجز مادر نمي‌دانم دگر چيز
من اين دانم چنين در مانده بي كس
كه اينجا مادرم مي‌بايد و بس
من اين دانم كه پر خونست جانم
كه مادر بايدم ديگر ندانم
اگر تو مرد صاحب درد گردي
حريم وصل را در خورد گردي
ولي چون تو ننوشي خون عَلَي الحَق
نه بيني در جهان مطلوب مطلق
ولي تو تو نهٔ تو عكس اوئي
ازان تو هم جميل و هم نكوئي
اگرچه تو نكوئي اي نكوبين
چو تو عكسي، نهٔ خود، آن او بين
به بين احوال خود تا بر چه سانست
نه نيكوئي تو، او نيكونهانست
تو خود را منگر و اين جان و تن را
نهاد او نگر نه خويشتن را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد