(۵) حكايت يوسف عليه السلام و نظر كردن اودر آينه

۳۶ بازديد


مگر يوسف در آئينه نگاه كرد
بسي تحسين آن روي چو مه كرد
ولي آئينه پنداشت، اينت نااهل
كه او را مي‌كند تحسين، زهي جهل
چه گر يوسف جمال تهنيت داشت
ولي آئينه جاي تعزيت داشت
اگر معشوق آئينه نديدي
جمال خود معائينه نديدي
وگر برخاستي آئينه از راه
كه گشتي از جمال خويش آگاه
وگر يوسف جمال خود بديدي
ترنج و دست را بر هم بُريدي
چو روي او عيان او نمي‌شد
ز عشق خويش جان او نمي‌شد
چو هم در خود نظر كردن نبودش
ز عشق خويش خون خوردن نبودش
ولي گر ديگري نظاره كردي
ترنج و دست را يك پاره كردي
ترا گر يوسف محبوب بايد
نخستت ديدهٔ يعقوب بايد
كه تا آئينه‌ات زيبا نمايد
جمال خويشتن پيدا نمايد
جمال خويش را برقع برانداخت
ز آدم خويش را آئينهٔ ساخت
چو روي خود در آئينه عيان ديد
جمال بي نشاني در نشان ديد
جمال خويش را تحسين بسي كرد
مبر آن ظن كه تحسين كسي كرد
اگر يك آدمي زاد از خيالي
نهد خود را لقب صاحب جمالي
چو آن آئينه در عين غلط ماند
ز نقش دايره بيرونِ خط ماند
اگر صد قرن در خلوت نشيني
كه تا تو روي خود بيني نه بيني
كسي ديدي كه روي خويش ديدست؟
كسي نشنيد كين سِر كس شنيدست
اگر عكسي در آئينه به بيني
كجا رويت هر آئينه به بيني
چو روي تو نه باقيست و نه فاني
چگونه روي خود ديدن تواني
چو ممكن نيست روي خويش ديدن
بجز آئينهٔ در پيش ديدن
مكن زنهار پيش آينه آه
كه تاتيره نه بيني روي چون ماه
دم سردت درون جان نگه دار
چو غوّاصان نَفَس پنهان نگه دار
اگر يك ذرّه در خود پيچ يابي
همي آن عكس خود را هيچ يابي
نه مُرده باش نه خفته نه بيدار
همي اصلا مباش اين ياد مي‌دار
تو داري آنچه مي‌جوئي در آفاق
تو گم شو تا بيابي همچو عشّاق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد