دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۶ بازديد
به پيش پاك بازان دلفروز
چنين گفت احمد غزّال يك روز
كه چون بهر جمال يوسف خوب
بمصر آمد زبيت الحُزن يعقوب
درآمد تنگ يوسف پيش او در
گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر
فغان در بسته بُد يعقوب ناگاه
كه كو يوسف مگر افتاد در چاه
بدو گفتند آخر مي چه گوئي
گرفته در بر او را مي چه جوئي
ز كنعان بوي پيراهن شنيدي
چو ديدي اين دمش گوئي نديدي
جواب اين داد يعقوب پيمبر
كه من يوسف شدم امروز يكسر
ز يوسف لاجرم بوئي شنودم
كه من خود بندهٔ يعقوب بودم
همه من بودهام، يوسف كدامست
چو خود را يافتم اينم تمامست
بخود گر سر فرود آري زماني
بيابي زانچه ميگوي نشاني
ولي چون از همه آزاد گردي
تو نه غمگين شوي نه شاد گردي
ز زير چرخ گردانت بر آرند
برنگ كار مردانت برآرند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد