دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۴ بازديد
بمجنون گفت آن ياري ز ياري
كه ليلي را تو چندين دوست داري
بدو گفتا بحقّ عرش و كرسي
كه گر من دوستش دارم چه پرسي
رفيقش گفت چندين شعر گفتن
شبانروزيت نه خوردن نه خفتن
ميان خاك و خون بودن بزاري
چه بودست اين همه بر دوستداري؟
جوابش دادكان بگذشت اكنون
كه مجنون ليلي و ليليست مجنون
دوئي برخاست اكنون از ميانه
همه ليليست، مجنون بر كرانه
چو شير و مَي بهم پيوسته گردند
ز نقصان دو بودن رسته گردند
يكي چون آشكارا گشت اينجا
دوئي را نيست يارا گشت اينجا
اگر هستي بجان او را خريدار
چو تو گم گشتي او آمد پديدار
چنان گم شو كه ديگر تا تواني
نيابي خويش را در زندگاني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد