(۹) حكايت بايزيد با مرد مسافر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت بايزيد با مرد مسافر

۳۴ بازديد


براي بايزيد آمد ز جائي
غريبي، در بزد چون آشنائي
ميان خانه در شيخ نكوراي
بفكرت ايستاده بوده بر پاي
بدو گفتا نگوئي كز كجا ام؟
غريبش گفت مردي آشناام
غريبم آمده بهر لقائي
ببوي بايزيد از دور جائي
جوابش داد شيخ عالم افروز
كه اي درويش سي سالست امروز
كه من در آرزوي بايزيدم
بسي جستم ولي گردش نديدم
ندانم تا چه افتاد و كجا شد
نمي‌بينم مگر از چشم ما شد
چنان در زر وجودش گشت خاموش
كه مي‌شد قرب سي سالش فراموش
كسي كو جاودانه محوِ زر شد
ز خود هرگز نداند با خبر شد
وليكن كيميا آنست مادام
كه نور الله نهندش سالكان نام
اگر بر كافري تابد زماني
فرو گيرد ز نور او جهاني
چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور
چنان نزديك گشتند آن چنان دور
اگر بر پيرزن تابد زماني
كند چون رابعه‌ش مرد جهاني
وگر بر بيل زن تابد باعزاز
چو خرقانيش گرداند سرافراز
وگر يك ذرّه با معروف گردد
ز ترسائي بدين موصوف گردد
وگر پيش فُضَيل آيد پديدار
شود از ره زني ره دانِ اسرار
وگر درجان ابن ادهم آيد
دلش سلطانِ هر دو عالم آيد
وگر بر تن زند دل گردد آن خاك
وگر بر دل زند جاني شود پاك
چو جان در خويشتن آن نور يابد
دو گيتي را ز هستي دور يابد
چو جان زان نور گردد محو مطلق
به سبحاني برون آيد و اناالحق
چو در صحن بهشت آيد باخلاص
خطابش اين بوَد از حضرت خاص
كه هست اين نامه از شاه يگانه
به سوي پادشاه جاودانه
چو از خاصّ خودش پوشند جامه
ز قُدّوسي بقّدوسيست نامه
چو قدّوسي تواني جاودان گشت
همه تن دل همه دل نيز جان گشت
چو دادت صورة خوب و صفت هم
بيا تا بدهدت اين معرفت هم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد