درتعصب گويد

مشاور شركت بيمه پارسيان

درتعصب گويد

۳۳ بازديد


اي گرفتار تعصب مانده
دايما در بغض و در حب مانده
گر تو لاف از عقل و از لب مي‌زني
پس چرا دم در تعصب مي‌زني
در خلافت ميل نيست اي بي‌خبر
ميل كي آيد ز بوبكر و عمر
ميل اگر بودي در آن دو مقتدا
هر دو كردندي پسر را پيشوا
هر دو گر بودند حق از حق وران
منع واجب آمدي بر ديگران
منع را گر ناپديدار آمدند
ترك واجب را روادار آمدند
گر نمي‌آمد كسي در منع يار
جمله راتكذيب كن يا اختيار
گر كني تكذيب اصحاب رسول
قول پيغامبر نكردستي قبول
گفت هر ياريم نجمي روشن است
بهترين قرنها قرن منست
بهترين خلق ياران من‌اند
آفرين با دوست داران من‌اند
بهترين چون نزد تو باشد بتر
كي توان گفتن ترا صاحب نظر
كي روا داري كه اصحاب رسول
مرد ناحق را كنند از جان قبول
يا نشانندش به جاي مصطفا
بر صحابه نيست اين باطل روا
اختيار جمله شان گر نيست راست
اختيار جمع قرآن پس خطاست
بل كه هرچ اصحاب پيغامبر كنند
حق كنند و لايق حق ور كنند
تا كني معزول يك تن را ز كار
مي‌كني تكذيب سي و سه هزار
آنك كار او جز به حق يك دم نكرد
تا به زانو بند اشتر، كم نكرد
او چو چنديني در آويزد به كار
حق ز حق‌ور كي برد اين ظن مدار
ميل در صديق اگر جايز بدي
در اقيلوني كجا هرگز بدي
در عمر گر ميل بودي ذره‌اي
كي پسر، كشتي به زخم دره‌اي
دايما صديق مرد راه بود
فارغ از كل لازم درگاه بود
مال و دختر كرد بر سر جان نثار
ظلم نكند اين چنين كس، شرم دار
پاك از قشر روايت بود او
زانك در معجز درايت بود او
آنك بر منبر ادب دارد نگاه
خواجه را ننشيند او بر جايگاه
چون ببيند اين همه از پيش و پس
ناحق او را كي تواند گفت كس
باز فاروقي كه عدلش بود كار
گاه مي‌زد خشت و گه مي‌كند خار
با در منه شهر را برخاستي
مي‌شدي در شهر وره مي‌خواستي
بود هر روزي درين حبس هوس
هفت لقمه نان طعام او و بس
سركه بودي با نمك بر خوان او
نه ز بيت‌المال بودي نان او
ريگ بودي گر بخفتي بسترش
دره بودي بالشي زير سرش
برگرفتي همچو سقا مشك آب
بيوه‌زن را آب بردي وقت خواب
شب برفتي دل ز خود برداشتي
جملهٔ شب پاس لشگر داشتي
با حذيفه گفت اي صاحب نظر
هيچ مي‌بيني نفاقي در عمر
كو كسي كو عيب من در روي من
ميل نكند تحفه آرد سوي من
گر خلافت بر خطا مي‌داشت او
هفده من دلقي چرا برداشت او
چون نه جامه دست دادش نه گليم
بر مرقع دوخت ده پاره اديم
آنك زين سان شاهي خيلي كند
نيست ممكن كو به كس ميلي كند
آنك گاهي خشت و گاهي گل كشيد
اين همه سختي نه بر باطل كشيد
گر خلافت از هوا مي‌راندي
خويش را در سلطنت بنشاندي
شهر هاء منكر از حسام او
شد تهي از كفر در ايام او
گر تعصب مي‌كني از بهر اين
نيست انصافت بمير از قهر اين
او نمرد از زهر و تو از قهر او
چند ميري گر نخوردي زهر او
مي‌نگر اي جاهل ناحق شناس
از خلافت خواجگي خود قياس
بر تو گر اين خواجگي آيد به سر
زين غمت صد آتش افتد در جگر
گر كسي ز ايشان خلافت بستدي
عهدهٔ صد گونه آفت بستدي
نيست آسان تا كه جان در تن بود
عهدهٔ خلقي كه در گردن بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد