حكايت عمر كه مخواست خلافت را بفروشد

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت عمر كه مخواست خلافت را بفروشد

۳۸ بازديد


چون عمر پيش اويس آمد به جوش
گفت افكندم خلافت در فروش
اين خلافت گر خريداري بود
مي‌فروشم گر به ديناري بود
چون اويس اين حرف بشنيد از عمر
گفت تو بگذار و فارغ در گذر
تو بيفكن، هرك رابايد، ز راه
باز برگيرد شود در پيشگاه
چون خلافت خواست افكندن امير
آن زمان برخاست از ياران نفير
جمله گفتندش مكن اي پيشوا
خلق را سرگشته از بهر خدا
عهدهٔ در گردنت صديق كرد
آن نه بر عميا كه بر تحقيق كرد
گر تو مي‌پيچي سر از فرمان او
اين زمان از تو برنجد جان او
چون شنيد اين حجت محكم عمر
كار ازين حجت برو شد سخت تر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد