دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۴۵ بازديد
چونك آن بدبخت آخر از قضا
ناگهان آن زخم زد بر مرتضا
مرتضي را شربتي كردند راست
مرتضا گفتا كه خون ريزم كجاست
شربت او را ده نخست آنگه مرا
زانك او خواهد بدن هم ره مرا
شربتش بردند او گفت اينت قهر
حيدر اينجا خواهدم كشتن به زهر
مرتضا گفتا به حق كردگار
گر بخوردي شربتم اين نابكار
من همي ننهادمي بي او به هم
پيش حق در جنت المأوي قدم
مرتضا را چون بكشت آن مرد زشت
مرتضي بي او نميشد در بهشت
بر عدو چون شفقتش چندين بود
با چو صديقيش هرگز كين بود
آنك چنديني غم دشمن خورد
با عتيقش دشمني چون ظن برد
با ميان نارد جهان بيكنار
چون علي صديق را يك دوست دار
چند گويي مرتضي مظلوم بود
وز خلافت راندن محروم بود
چون علي شيرحق است و تاج سر
ظلم نتوان كرد بر شير اي پسر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد