دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۴ بازديد
خورد بر يك جايگه روزي بلال
بر تن باريك صد چوب و دوال
خون روان شد زو ز چوب بيعدد
هم چنان ميگفت احد ميگفت احد
گر شود در پاي خاري ناگهت
حب و بغض كس نماند در رهت
آنك او در دست خاري مبتلاست
زو تصرف در چنان قومي خطاست
چون چنان بودند ايشان تو چنين
چند خواهي بود حيران تو چنين
از زفافت بت پرستان رستهاند
وز زبان تو صحابه خستهاند
در فضولي ميكني ديوان سياه
گوي بردي گر زفان داري نگاه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد