حكايت ديوانه‌اي كه از مگس و كيك در عذاب بود

۳۵ بازديد


بود در كنجي يكي ديوانه خوار
پيش او شد آن عزيز نامدار
گفت مي‌بينم ترا اهليتي
هست در اهليتت جمعيتي
گفت كي جمعيتي يابم ز كس
چون خلاصم نيست از كيك و مگس
جملهٔ روزم مگس دارد عذاب
جملهٔ شب نايدم از كيك خواب
نيم سارخكي چو در نمرود شد
مغز آن سرگشته دل پر دود شد
من مگر نمرود وقتم كز حبيب
كيك و سار پخك و مگس دارم نصيب
ديگري گفتش گنه دارم بسي
با گنه چون ره برد آنجا كسي
چون مگس آلوده باشد بي‌خلاف
كي رسد سيمرغ را در كوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد پر گناه
كي تواند يافت قرب پادشاه
گفت اي غافل مشو نوميد ازو
لطف مي‌خواه و كرم جاويد ازو
گر به آساني نيندازي سپر
كار دشوارت شود اي بي‌خبر
گر نبودي مرد تايب را قبول
كي بدي هر شب براي او نزول
گر گنه كردي، در توبه‌ست باز
توبه كن كين در نخواهد شد فراز
گر به صدق آيي درين ره تو دمي
صد فتوحت پيش بازآيد همي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد