دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۵ بازديد
صوفيي ميرفت در بغداد زود
در ميان راه آوازي شنود
كان يكي گفت انگبين دارم بسي
ميفروشم سخت ارزان، كو كسي
شيخ صوفي گفت اي مرد صبود
ميدهي هيچي به هيچي، گفت دور
تو مگر ديوانهاي اي بوالهوس
كس به هيچي كي دهد چيزي به كس
هاتفي گفتش كهاي صوفي درآي
يك دكان زينجا كه هستي برترآي
تا به هيچي ما همه چيزت دهيم
ور دگر خواهي بسي نيزت دهيم
هست رحمت آفتابي تافته
جملهٔ ذرات را دريافته
رحمت او بين كه با پيغامبري
در عتاب آمد براي كافري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد