حكايت صوفي و انگبين فروش

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت صوفي و انگبين فروش

۳۵ بازديد


صوفيي مي‌رفت در بغداد زود
در ميان راه آوازي شنود
كان يكي گفت انگبين دارم بسي
مي‌فروشم سخت ارزان، كو كسي
شيخ صوفي گفت اي مرد صبود
مي‌دهي هيچي به هيچي، گفت دور
تو مگر ديوانه‌اي اي بوالهوس
كس به هيچي كي دهد چيزي به كس
هاتفي گفتش كه‌اي صوفي درآي
يك دكان زينجا كه هستي برترآي
تا به هيچي ما همه چيزت دهيم
ور دگر خواهي بسي نيزت دهيم
هست رحمت آفتابي تافته
جملهٔ ذرات را دريافته
رحمت او بين كه با پيغامبري
در عتاب آمد براي كافري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد