حكايت زاهدي خودپسند كه از مرده‌اي احتراز جست

۳۵ بازديد


چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفت مي‌بردند تابوتش به راه
چون بديد آن زاهدي، كرد احتراز
تا نبايد كرد بر مفسد نماز
در شب آن زاهد مگر ديدش به خواب
در بهشت و روي همچون آفتاب
مرد زاهد گفتش آخر اي غلام
از كجا آوردي اين عالي مقام
در گنه بودي تو تا بودي همه
پاي تا فرقت بيالودي همه
گفت از بي‌رحمي تو كردگار
كرد رحمت بر من آشفته‌كار
عشق بازي بين كه حكمت مي‌كند
مي‌كند اين كار و رحمت مي‌كند
حكمت او در شبي چون پر زاغ
كودكي را مي‌فرستد با چراغ
بعد از آن بادي فرستد تيزرو
كان چراغ او بكش، برخيز و رو
پس بگيرد طفل را در ره گذر
كز چه كشتي آن چراغ اي بي‌خبر
زان بگيرد طفل را تا در حساب
مي‌كند با او به صد شفقت عتاب
گر همه كس جز نمازي نيستي
حكمتش را عشق بازي نيستي
كار حكمت جز چنين نبود تمام
لاجرم خوداين چنين آمد مدام
در ره او صد هزاران حكمتست
قطرهٔ راحصه بحري رحمتست
روز و شب اين هفت پرگار اي پسر
از براي تست در كار اي پسر
طاعت روحانيون از بهر تست
خلد و دوزخ عكس لطف و قهرتست
قدسيان جمله سجودت كرده‌اند
جزو و كل غرق وجودت كرده‌اند
از حقارت سوي خود منگر بسي
زانك ممكن نيست بيش از تو كسي
جسم تو جزوست و جانت كل كل
خويش را عاجز مكن در عين ذل
كل تو درتافت جزوت شد پديد
جان تو بشتافت عضوت شد پديد
نيست تن از جان جدا ، جزوي ازوست
نيست جان از كل جدا، عضوي ازوست
چون عدد نبود درين راه واحد
جزو و كل گفتي نابشد تاابد
صد هزاران ابر رحمت فوق تو
مي‌ببارد تافزايد شوق تو
چون درآيد وقت رفعتهاي كل
از براي تست خلعتهاي كل
هرچ چنداني ملايك كرده‌اند
از پي تو بر فذلك كرده‌اند
جملهٔ طاعات ايشان، كردگار
بر تو خواهد كرد جاويدان نثار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد