حكايت مفلسي كه عاشق شاه مصر شد

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت مفلسي كه عاشق شاه مصر شد

۳۵ بازديد


بود اندر مصر شاهي نامدار
مفلسي بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه را
خواند حالي عاشق گم‌راه را
گفت چون عاشق شدي بر شهريار
از دو كار اكنون يكي كن اختيار
يا به ترك شهر، وين كشور بگوي
يا نه، در عشقم به ترك سر بگوي
با تو گفتم كار تو يك بارگي
سر بريدن خواهي يا آوارگي
چون نبود آن مرد عاشق مرد كار
كرد او را شهر رفتن اختيار
چون برفت آن مفلس بي‌خويشتن
شاه گفتا سر ببريدش ز تن
حاجبي گفتا كه هست او بي‌گناه
ازچه سربريدنش فرمود شاه
شاه گفتا زانك او عاشق نبود
در طريق عشق من صادق نبود
گر چنان بودي كه بودي مرد كار
سربريدن كردي اينجا اختيار
هرك سر بر وي به از جانان بود
عشق ورزيدن برو تاوان بود
گر ز من او سربريدن خواستي
شهريار از مملكت برخاستي
بر ميان بستي كمر در پيش او
خسرو عالم شدي درويش او
ليك چون در عشق دعوي دار بود
سربريدن سازدش نهمار زود
هركه در هجرم سر سر دارد او
مدعيست دامن‌تر دارد او
اين بدان گفتم كه تا هر بي‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
ديگري گفتش كه نفسم دشمن است
چون روم ره زانك هم ره رهزنست
نفس سگ هرگز نشد فرمان برم
من ندانم تا ز دستش جان برم
آشنا شد گرگ در صحرا مرا
و آشنا نيست اين سگ رعنا مرا
در عجايب مانده‌ام زين بي‌وفا
تا چرا مي‌اوفتد در آشنا
گفت اي سگ در جوالت كرده خوش
هم چو خاكي پاي مالت كرده خوش
نفس تو هم احول و هم اعورست
هم سگ و هم كاهل و هم كافرست
گر كسي بستايدت اما دروغ
از دروغي نفس تو گيرد فروغ
نيست روي آن كه اين سگ به شود
كز دروغي اين چنين فربه شود
بود در اول همه بي‌حاصلي
كودكي و بي‌دلي و غافلي
بود در اوسط همه بيگانگي
وز جواني شعبهٔ ديوانگي
بود در آخر كه پيري بود كار
جان خرف درمانده تن گشته نزار
با چنين عمري به جهل آراسته
كي شود اين نفس سگ پيراسته
چون ز اول تا به آخر غافليست
حاصل ما لاجرم بي‌حاصليست
بنده دارد در جهان اين سگ بسي
بندگي سگ كند آخر كسي
با وجود نفس بودن ناخوش است
زانك نفست دوزخي پر آتش است
گه به دوزخ در سعير شهوتست
گاه در وي زمهرير نخوتست
دوزخ الحق زان خوش است و دل پذير
كو دو مغزست آتش است و زمهرير
صد هزاران دل بمرد از غم همي
وين سگ كافر نمي‌ميرد دمي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد