گفتگوي سالك ژنده‌پوش با پادشاه

مشاور شركت بيمه پارسيان

گفتگوي سالك ژنده‌پوش با پادشاه

۳۴ بازديد


ژنده‌اي پوشيد، مي‌شد پير راه
ناگهان او رابديد آن پادشاه
گفت من به يا تو، هان اي ژنده پوش
پير گفت اي بي‌خبر، تن زن خموش
گرچه ما را خود ستودن راه نيست
كانك او خود را ستود آگاه نيست
ليك چون شد واجبم، چون من يكي
به ز چون تو صد هزاران، بي‌شكي
زانك جانت روي دين نشناختست
نفس تو از تو خري برساختست
وانگهي بر تو نشسته‌اي امير
تو شده در زير بار او اسير
بر سرت افسار كرده روز و شب
تو به امر او فتاده در طلب
هرچ فرمايد ترا، اي هيچ‌كس
كام و ناكام آن تواني كرد و بس
ليك چون من سر دين بشناختم
نفس سگ را هم خر خود ساختم
چون خرم شد نفس، بنشستم برو
نفس سگ بر تست ، من هستم برو
چون خر من بر تو مي‌گردد سوار
چون مني بهتر ز چون تو صد هزار
اي گرفته بر سگ نفست خوشي
در تو افكنده ز شهوت آتشي
آب تو آرايش شهوت ببرد
از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد
تيرگي ديده و كري گوش
پيري و نقصان عقل و ضعف هوش
اين و صد چندين سپاه و لشگرند
سر به سرمير اجل را چاكرند
روز و شب پيوسته لشگر مي‌رسد
يعني از پس مير ما در مي رسد
چون درآمد از همه سويي سپاه
هم تو بازافتي و هم نفست ز راه
خوش خوشي با نفس سگ در ساختي
عشرتي با او به هم برساختي
پاي بست عشرت او آمدي
زيردست قدرت او آمدي
چون درآيد گرد تو شاه و حشم
تو جدا افتي ز سگ، سگ از تو هم
گر ز هم اينجا جدا خواهيد شد
پس به فرقت مبتلا خواهيد شد
غم مخور گر با هم اينجا كم رسيم
زانك در دوزخ خوشي با هم رسيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد