احوال مالك دينار

مشاور شركت بيمه پارسيان

احوال مالك دينار

۴۶ بازديد


مالك دينار را گفت آن عزيز
من ندانم حال خود، چوني تو نيز
گفت برخوان خدا نان مي‌خورم
پس همه فرمان شيطان مي‌برم
ديوت از ره برد و لاحوليت نيست
از مسلماني بجز قوليت نيست
در غم دنيا گرفتارآمدي
خاك بر فرقت كه مردار آمدي
گر ترا گفتم كه كن دنيا نثار
اين زمان مي‌گويمت محكم بدار
چون بدو دادي تو هر دولت كه هست
كي تواني دادن آسانش ز دست
اي ز غفلت غرقهٔ درياي آز
مي‌نداني كز چه مي‌ماني تو باز
هر دو عالم در لباس تعزيت
اشك مي‌بارند و تو در معصيت
حب دنيا ذوق ايمانت ببرد
آرزو و آز تو جانت ببرد
چيست دنيا آشيان حرص و آز
مانده از فرعون وز نمرود باز
گاه قارون كرده قي بگذاشته
گاه شدادش به شدت داشته
حق تعالي كرده لاشي نام او
تو به جان آويخته در دام او
رنج اين دنياي دون تا كي ترا
لاشه نابوده زين لاشي ترا
تو بمانده روز و شب حيران و مست
تا دهد يك ذره زين لاشيء دست
هرك در يك ذره لاشي گم بود
كي بود ممكن كه او مردم بود
هرك رابگسست در لاشيء دم
او بود صد باره از لاشي كم
كار دنيا چيست، بي‌كاري همه
چيست بي‌كاري ،گرفتاري همه
هست دنيا آتش افروخته
هر زمان خلقي دگر را سوخته
چون شود اين آتش سوزنده تيز
شيرمردي گر ازو گيري گريز
همچو شيران چشم ازين آتش بدوز
ورنه چون پروانه زين آتش بسوز
هرك چون پروانه شد آتش پرست
سوختن را شايد آن مغرور مست
اين همه آتش ترا در پيش و پس
نيست ممكن گر نسوزي هر نفس
درنگر تا هست جاي آن ترا
كين چنين آتش نسوزد جان ترا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد