دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۹ بازديد
نو مريدي داشت اندك مايه زر
كرد زر پنهان ز شيخ خود مگر
شيخ ميدانست، چيزي مينگفت
همچنان ميداشت او زر در نهفت
آن مريد راه و پير راهبر
هر دو ميرفتند با هم در سفر
وادييشان پيش آمد بس سياه
واشكارا شد در آن وادي دو راه
مرد ميپرسيد زانكش بود زر
مرد را رسوا كند بس زود زر
شيخ راگفتا چو شد پيدا دو راه
در كدامين ره رويم اين جايگاه
گفت معلومت بيفكن كان خطاست
پس به هر راهي كه خواهي شد رواست
گر كسي را جفت گيرد سيم او
ديو بگريزد به تگ از بيم او
در حساب يك جو از زر حرام
موي بشكافد به طراري مدام
باز در دين چون خر لنگ آيد او
دست زير سنگ بيسنگ آيد او
چون به طراري رسد، سلطان بود
چون بدين داري رسد، حيران بود
هرك را زر راه زد، گم ره بماند
پاي بسته در درون چه بماند
يوسفي، پرهيز كن زين چاه ژرف
دم مزن كين چاه دم دارد شگرف
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد