دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۵ بازديد
رفت شيخ بصره پيش رابعه
گفت اي در عشق صاحب واقعه
نكتهٔ كز هيچ كس نشنيدهاي
بر كسي نه خواندي نه ديدهاي
آن ترا از خويشتن روشن شدست
آن بگو كز شوق جان من شدست
رابعه گفتش كه اي شيخ زمان
چند پاره رشته بودم ريسمان
بردم و بفروختم خوش شد دلم
دو درست سيم آمد حاصلم
هر دو نگرفتم به يك دست آن زمان
اين درين دستم گرفتم آن در آن
زانك ترسيدم كه چون شد سيم جفت
راه زن گردد فرو نتوان گرفت
مرد دنيا جان و دل در خون نهد
صد هزاران دام ديگر گون نهد
تا به دست آرد جوي زر از حرام
چون بدست آرد بميرد والسلام
وارث او را بود آن زر حلال
او بماند در غم و زور وبال
اي به زر سيمرغ را بفروخته
دل ز عشق زر چو شمع افروخته
چون درين ره مينگنجد موي در
نيست كس را گنج گنج و روي زر
گر قدم در رهنهي اي هم چو مور
از سر مويي بگيرندت به زور
چون سر مويي محابا روي نيست
هيچ كس را زهرهٔ اين كوي نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد