حكايت شهرياري كه قصري زرنگار كرد

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شهرياري كه قصري زرنگار كرد

۴۱ بازديد


شهرياري كرد قصري زرنگار
خرج شد دينار بر وي صد هزار
چون شد آن قصر بهشت آسا تمام
پس گرفت از فرش آرايش نظام
هر كسي مي‌آمدند از هر ديار
پيش خدمت با طبقهاي نثار
شه حكيمان و نديمان را بخواند
پيش خويش آورد و بر كرسي نشاند
گفت اين قصر مرا در هيچ‌حال
هيچ باقي هست از حسن و كمال
هر كسي گفتند در روي زمين
هيچ كس نه ديد و نه بيند چنين
زاهدي برجست، گفت اي نيك بخت
رخنه‌اي ماندست و آن عيب است سخت
گر نبودي قصر را آن رخنه عيب
تحفه دادي قصر فردوسش ز غيب
شاه گفتا من نديدم رخنه‌اي
هم برانگيزي تو جاهل فتنه‌اي
زاهدش گفت اي به شاهي سرفراز
رخنه‌اي هست آن ز عزرائيل باز
بوك آن رخنه تواني كرد سخت
ورنه چه قصر تو و چه تاج و تخت
گرچه اين قصرست خرم چون بهشت
مرگ بر چشم تو خواهد كرد زشت
هيچ باقي نيست، هست اينجاي زيست
ليك باقي نيست، اين را حيله چيست
از سراي و قصر خود چندين مناز
رخش كبر و سركشي چندين مناز
گر كسي از خواجگي و جاي تو
با تو عيب تو بگويد واي تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد