دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۶ بازديد
بس سبك مردي گران جان ميدويد
در بياباني به درويشي رسيد
گفت چون داري تو اي درويش كار
گفت آخر ميبپرسي شرم دار
ماندهام در تنگناي اين جهان
تنگ تنگ است اين جهانم در زمان
مرد گفتش اينچ گفتي نيست راست
در بيابان فراخت تنگناست
گفت اگر اينجا نبودي تنگنا
تو كجا افتاديي هرگز به ما
گر ترا صد وعدهٔ خوش ميدهند
آن نشان زان سوي آتش ميدهند
آتش تو چيست دنيا درگذر
هم چو شيران كن ازين آتش حذر
چون گذر كردي دل خويش آيدت
پس سراي خوش شدن پيش آيدت
آتشي در پيش و راهي سخت دور
تن ضعيف و دل اسير و جان نفور
تو ز جمله فارغ و پرداخته
در ميان كاري چنين برساخته
گر بسي ديدي جهان، جان برفشان
كز جهان نه نام داري نه نشان
گر بسي بيني نه بيني هيچ تو
چند گويم بيش ازين كم پيچ تو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد