حكايت غافلي كه عود مي‌سوخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت غافلي كه عود مي‌سوخت

۴۲ بازديد


عود مي‌سوخت آن يكي غافل بسي
آخ مي‌زد از خوشي آنجا كسي
مرد را گفت آن عزيز نامدار
تا تو آخ گويي بسوخت اين عود زار
ديگري گفتش كه اي مرغ بلند
عشق دلبندي مرا كردست بند
عشق او آمد مرا در پيش كرد
عقل من بر بود و كار خويش كرد
شد خيال روي او ره زن مرا
و آتشي زد در همه خرمن مرا
يك نفس بي او نمي‌يابم قرار
كفرم آيد صبر كردن زان نگار
چون دلم در پس بود در خون خويش
راه چون گيرم من سرگشته پيش
واديي در پيش مي‌بايد گرفت
صد بلا در بيش مي‌بايد گرفت
من زماني بي‌رخ آن ماه روي
چون توانم بود هرگز راه جوي
دردم از دارو و درمان درگذشت
كار من از كفر و ايمان درگذشت
كفر من و ايمان من از عشق اوست
آتشي در جان من از عشق اوست
گر ندارم من در اين اندوه كس
هم دمم در عشق او اندوه بس
عشق او در خاك و در خونم فكند
زلف او از پرده بيرونم فكند
من چو بي‌طاقت شدم در كار او
يك نفس نشكيبم از ديدار او
خاك را هم غرقه در خون چون كنم
حال من اينست اكنون چون كنم
گفت اي دربند صورت مانده‌اي
پاي تا سر در كدورت مانده‌اي
عشق صورت، نيست عشق معرفت
هست شهوت بازي اي حيوان صفت
هر جمالي را كه نقصاني بود
مرد را از عشق تاواني بود
هر جمالي را كه خود نبود زوال
كفر باشد نيست گشتن زان جمال
صورتي از خلط و خون آراسته
كرده نام او مه ناكاسته
گر شود آن خلط و آن خون كم ازو
زشت‌تر نبود درين عالم ازو
آنك حسن او ز خلط و خون بود
داني آخر كان نكويي چون بود
چند گردي گرد صورت عيب جوي
حسن در غيبست، حسن از غيب جوي
گر برافتد پرده از پيشان كار
نه همي ديار ماند نه ديار
محو گردد صورت آفاق كل
عزها كلي بدل گردد به ذل
دوستي صورتي مختصر
دشمني گردد همه با يك دگر
وانك او را دوستي غيبيست
دوستي اينست كز بي عيبي است
هرچ نه اين دوستي ره گيردت
بس پشيماني كه ناگه گيردت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد