دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۴۱ بازديد
دردمندي پيش شبلي ميگريست
شيخ پرسيدش كه اين گريه ز چيست
گفت شيخا دوستي بود آن من
از جمالش تازه بودي جان من
دي بمرد و من بمردم از غمش
شد جهان بر من سياه از ماتمش
شيخ گفتا چون دلت بيخويش ازينست
اين چه غم باشد، سزايت بيش از ينست
دوستي ديگر گزين اي يار تو
كو نميرد تا نميري زار تو
دوستي كز مرگ نقصان آورد
دوستي او غم جان آورد
هرك شد در عشق صورت مبتلا
هم از آن صورت فتد در صد بلا
زودش آن صورت شود بيرون ز دست
و او از آن حيرت كند در خون نشست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد