حكايت تاجري كه از فروختن كنيز خود پشيمان شد

۳۸ بازديد


تاجري مالي و ملكي چند داشت
يك كنيزك با لبي چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شد
بس پشيمان گشت و بس بيچاره شد
رفت پيش خواجه‌اي او بي‌قرار
مي‌خريدش باز افزون از هزار
ز آرزوي او جگر مي‌سوختش
خواجهٔ او باز مي‌نفروختش
مرد مي‌شد در ميان ره مدام
خاك بر سر مي‌فشاندي بردوام
زار مي‌گفتي كه اين داغم بس است
وين چنين داغي سزاي آن كس است
كز حماقت رفت، چشم عقل دوخت
دلبر خود را به ديناري فروخت
روز بازاري چنين آراسته
تو زيان خويش را برخاسته
هر نفس ز انفاس عمرت گوهريست
سوي حق هر ذره‌اي نو رهبريست
از قدم تا فرق نعمتهاي اوست
عرضه ده بر خويش نعمتهاي دوست
تا بداني كز كه دورافتاده‌اي
در جدايي بس صبور افتاده‌اي
حق ترا پرورده در صد عز و ناز
تو ز ناداني به غيري مانده باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد