حكايت خسروي كه سگ تازي خود را رها كرد

۴۱ بازديد


خسروي مي‌رفت در دشت شكار
گفت اي سگبان سگ تازي بيار
بود خسرو را سگي آموخته
جلدش از اكسون و اطلس دوخته
از گهر طوقي مرصع ساخته
فخر را در گردنش انداخته
از زرش خلخال و دست ابرنجنش
رشته ابريشمين در گردنش
شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت
رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت
شاه مي‌شد، در قفاش آن سگ دوان
در ره سگ بود لختي استخوان
سگ نمي‌شد كاستخوان افتاده بود
بنگرست آن شاه سگ استاده بود
آتش غيرت چنان بر شاه زد
كاتش اندر آن سگ گمراه زد
گفت آخر پيش چون من پادشاه
سوي غيري چون توان كردن نگاه
رشته را بگسست و گفتش اين زمان
سر دهيد اين بي‌ادب را در جهان
گر بخوردي سوزن آن سگ صد هزار
بهترش بودي كه بي‌آن رشته كار
مرد سگبان گفت سگ آراستست
جملهٔ اندام سگ پر خواستست
گرچه اين سگ دشت و صحرا را سزاست
اطلس و زر و گهر ما را هواست
شاه گفتا هم چنان بگذار و رو
دل ز سيم و زر او بگذار و رو
تا اگر باخويش آيد بعد ازين
خويش را آراسته بيند چنين
يادش آيد كاشنايي يافتست
وز چو من شاهي جدايي يافتست
اي در اول آشنايي يافته
و آخر از غفلت جدايي يافته
پاي در عشق حقيقي نه تمام
نوش كن با اژدها مردانه جام
زانكه اينجا پاي داو اژدهاست
عاشقان را سربريدن خون بهاست
آنچ جان مرد را شوري دهد
اژدها را صورت موري دهد
عاشقانش گر يكي و گر صداند
در ره او تشنهٔ خون خوداند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد