حكايت حلاج كه در دم مرگ روي خود را به خون خود سرخ كرد

۳۶ بازديد


چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق مي‌نرفتش بر زبان
چون زبان او همي‌نشناختند
چار دست و پاي او انداختند
زرد شد خون بريخت از وي بسي
سرخ كي ماند درين حالت كسي
زود درماليد آن خورشيد و ماه
دست بريده به روي هم چو ماه
گفت چون گلگونهٔ مردست خون
روي خود گلگونه بر كردم كنون
تا نباشم زرد در چشم كسي
سرخ رويي باشدم اينجا بسي
هركه را من زرد آيم در نظر
ظن برد كاينجا بترسيدم مگر
چون مرا از ترس يك سر موي نيست
جز چنين گلگونه اينجا روي نيست
مرد خوني چون نهد سر سوي دار
شيرمرديش آن زمان آيد به كار
چون جهانم حلقهٔ ميمي بود
كي چنين جايي مرا بيمي بود
هر كه را با اژدهاي هفت سر
در تموز افتاده دايم خورد و خور
زين چنين بازيش بسيار اوفتد
كمترين چيزيش سر دار اوفتد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد