سخن ديوانه‌اي دربارهٔ عالم

مشاور شركت بيمه پارسيان

سخن ديوانه‌اي دربارهٔ عالم

۳۵ بازديد


نيم شب ديوانه‌اي خوش مي‌گريست
گفت اين عالم بگويم من كه چيست
حقه‌اي سر برنهاده، ما درو
مي‌پزيم از جهل خود سودا درو
چون سراين حقه برگيرد اجل
هر كه پر دارد بپرد تا ازل
وانك او بي پر بود، در صد بلا
در ميان حقه ماند مبتلا
مرغ همت را به معني بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده
پيش از آن كز حقه برگيرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر
يا نه، بال و پر بسوز و خويش هم
تا تو باشي از همه در پيش هم
ديگري گفتش كه انصاف و وفا
چون بود در حضرت آن پادشا
حق تعالي داد انصافم بسي
بي‌وفايي هم نكردم با كسي
در كسي چون جمع آمد اين صفت
رتبت او چون بود در معرفت
گفت انصافست سلطان نجات
هر كه منصف شد برست از ترهات
از تو گر انصاف آيد در وجود
به ز عمري در ركوع و در سجود
خود فتوت نيست در هر دو جهان
برتر از انصاف دادن در نهان
وانك او انصاف بدهد آشكار
از ريا كم خالي افتد، ياد دار
نستدند انصاف، مردان از كسي
ليك خود مي‌داده‌اند الحق بسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد