حكايت پادشاه هندوان كه اسير محمود گشت و مسلمان شد

۳۵ بازديد


هندوان را پادشاهي بود پير
شد مگر در لشگر محمود اسير
چون بر محمود بردندش سپاه
شد مسلمان عاقبت آن پادشاه
هم نشان آشنايي يافت او
وز دو عالم هم جدايي يافت او
بعد از آن در خيمهٔ تنها نشست
دل ازو برخاست ، در سودا نشست
روز و شب در گريه و در سوز بود
روز از شب، شب بتر از روز بود
چون بسي شد نالهاي زار او
شد خبر محمود را از كار او
خواند محمودش به پيش خويش در
گفت صد ملكت دهم زان بيشتر
تو شهي، نوحه مكن بر خويش ازين
چند گريي، نيزمگري بيش ازين
خسرو هندوش گفت اي پادشاه
من نمي‌گريم ز بهر ملك و جاه
زان همي‌گريم كه فردا ذوالجلال
در قيامت گر كند از من سؤال
گويد اي بد عهد مرد بي‌وفا
كاشته با چون مني تخم جفا
تا نيامد پيش تو محمود باز
با جهاني پر سوار سرفراز
تو نكردي ياد من، اين چون بود
باري از خط وفا بيرون بود
گرد مي‌بايست كردن لشگري
بهر تو، تو خود ز بهر ديگري
بي سپاهي ياد نامد از منت
دوستت خوانم بگو يادشمنت
تا بكي از من وفا از تو جفا
در وفاداري چنين نبود روا
گر رسد از حق تعالي اين خطاب
چون دهم اين بي‌وفايي راجواب
چون كنم آن خجلت و تشوير را
گريه زانست اي جوان اين پير را
حرف و انصاف وفاداري شنو
درس و ديوان نكوكاري شنو
گر وفاداري تو عزم راه كن
ورنه بنشين دست ازين كوتاه كن
هرچ بيرون شد ز فهرست وفا
نيست در باب جوان مردي روا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد