حكايت مردي غازي و مردي كافر كه مهلت نماز به يكديگر دادند

۳۷ بازديد


غازيي از كافري بس سرفراز
خواست مهلت تا كه بگزارد نماز
چون بشد غازي نماز خويش كرد
بازآمد جنگ هر دم بيش كرد
بود كافر را نمازي زان خويش
مهل خواست او نيز بيرون شد ز پيش
گوشه‌اي بگزيد كافر پاك‌تر
پس نهاد او سوي بت بر خاك سر
غازيش چون ديد سر بر خاك راه
گفت نصرت يافتم اين جايگاه
خواست تا تيغي زند بر وي نهان
هاتفيش آواز داد از آسمان
كاي همه بد عهدي از سر تا بپاي
خوش وفا و عهد مي‌آري بجاي
او نزد تيغت چو اول داد مهل
تو اگر تيغش زني جهل است جهل
اي و او فو العهد برنا خوانده
گشته كژ، بر عهد خودنا مانده
چون نكويي كرد كافر پيش ازين
ناجوامردي مكن تو بيش ازين
او نكويي كرد و تو بد مي‌كني
با كسان آن كن كه با خود مي كني
بودت از كافر وفا و ايمني
كو وفاداري ترا، گرمؤمني
اي مسلمان، نامسلم آمدي
در وفا از كافري كم آمدي
رتف غازي زين سخن از جاي خويش
در عرق گم ديد سر تا پاي خويش
كافرش چون ديد گريان مانده
تيغش اندر دست، حيران مانده
گفت گريان از چه‌اي بر گفت راست
كين زمان كردند از من بازخواست
بي‌وفا گفتند از بهر توم
اين چنين گريان من از قهر توم
چون شنيد اين قصه كافر آشكار
نعره‌اي زد بعد از آن بگريست زار
گفت جباري كه با محبوب خويش
از براي دشمن معيوب خويش
از وفاداري كند چندين عتاب
چون كنم من بي‌وفايي بي‌حساب
عرضه كن اسلام تا دين آورم
شرك سوزم، شرع آيين آورم
اي دريغا بر دلم بندي چنين
بي‌خبر من از خداوندي چنين
بس كه با مطلوب خود اي بي‌طلب
بي‌وفايي كرده‌اي تو بي‌ادب
ليك صبرم هست تا طاس فلك
جمله در رويت بگويد يك به يك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد