حكايت يوسف و ده برادرش كه در قحطي به چاره جويي پيش او آمدند و گفتگوي آنها

۳۶ بازديد


ده برادر قحطشان كرده نفور
پيش يوسف آمدند از راه دور
از سر بي‌چارگي گفتند حال
چاره‌اي مي‌خواستند از تنگ حال
روي يوسف بود در برقع نهان
پيش يوسف بود طاسي آن زمان
دست زد بر طاس يوسف آشكار
طاسش اندر ناله آمد زار زار
گفت حالي يوسف حكمت شناس
هيچ مي‌دانيد كين آواز طاس
ده برادر برگشادند آن زمان
پيش يوسف از سر عجزي زفان
جمله گفتند اي عزير حق شناس
كس چه داند بانگ آيد ز طاس
يوسف آنگه گفت من دانم درست
كو چه گويد با شما اي جمله سست
گفت مي‌گويد شما را پيش ازين
يك برادر بود حسنش بيش ازين
نام يوسف داشت، كه بود از شما
در نكويي گوي بر بود از شما
دست زد بر طاس از سر باز در
گفت برگويد بدين آواز در
جمله افكنديد يوسف را به چاه
پس بياورديد گرگي بي‌گناه
پيرهن در خون كشيديد از فسون
تا دل يعقوب از آن خون گشت خون
دست زد بر طاس يك باري دگر
طاس را آورد در كاري دگر
گفت مي‌گويد پدر را سوختيد
يوسف مه روي را بفروختيد
با برادر كي كنند اين ، كافران
شرم تان باد از خدا اي حاضران
زان سخن آن قوم حيران آمده
آب گشتند، از پي نان آمده
گرچه يوسف را چنان بفروختند
برخود آن ساعت جهان بفروختند
چون به چاه افكندنش كردند ساز
جمله در چاه بلا ماندند باز
كور چشمي باشد آن كين قصه او
بشنود زين برنگيرد حصه او
تو مكن چندين در آن قصه نظر
قصهٔ تست اين همه، اي بي خبر
آنچ تو از بي‌وفايي كرده‌اي
ني به نور آشنايي كرده‌اي
گر كسي عمري زند بر طاس دست
كار ناشايست تو زان بيش هست
باش تا از خواب بيدارت كنند
در نهاد خود گرفتارت كنند
باش تا فردا جفاهاي ترا
كافريهاي و خطاهاي ترا
پيش رويت عرضه دارند آن همه
يك به يك برتو شمارند آن همه
چون بسي آواز طاس آيد به گوش
مي‌ندانم تا بماند عقل و هوش
اي چو موري لنگ در كار آمده
در بن طاسي گرفتارآمده
چند گرد طاس گردي سرنگون
در گذر كين هست طشت غرق خون
در ميان طاس ماني مبتلا
هر دم آوازي دگر آيد ترا
پر برآر و درگذراي حق شناس
ورنه رسوا گردي از آوازطاس
ديگري پرسيد ازو كاي پيشوا
هست گستاخي در آن حضرت روا
گر كسي گستاخيي يابد عظيم
بعد از آنش از پي درآيد هيچ بيم
چون بود گستاخي آنجا، بازگوي
در معني برفشان و رازگوي
گفت هر كس را كه اهليت بود
محرم سر الوهيت بود
گر كند گستاخيي او را رواست
زانك دايم رازدار پادشاست
ليك مردي رازدان و رازدار
كي كند گستاخيي گستاخ‌وار
چون ز چپ باشد ادب حرمت زراست
يك نفس گستاخيي از وي رواست
مرد اشتروان كه باشد بركنار
كي تواند بود شه را رازدار
گر كند گستاخيي چون اهل راز
ماند از ايمان وز جان نيز باز
كي تواند داشت رندي در سپاه
زهرهٔ گستاخيي در پيش شاه
گر به راه آيد وشاق اعجمي
هست گستاخي او از خرمي
جمله رب داند نه رب داند نه رب
گر كند گستاخيي از فرط حب
او چه ديوانه بود از شور عشق
مي‌رود بر روي آب از زور عشق
خوش بود گستاخي او، خوش بود
زانك آن ديوانه چون آتش بود
در ره آتش سلامت كي بود
مرد مجنون را ملامت كي بود
چون ترا ديوانگي آيد پديد
هرچ تو گويي ز تو بتوان شنيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد