حكايت مردي كه از نبي اجازهٔ نماز بر مصلايي گرفت

۳۳ بازديد


از نبي در خواست مردي پر نياز
تا گزارد بر مصلايي نماز
خواجه دستوري نداد او را در آن
گفت ريگ و خاك گرمست اين زمان
روي نه بر خاك گرم و خاك كوي
زانك هر مجروح را داغست روي
چون تو مي‌بيني جراحت روح را
داغ نيكوتر بود مجروح را
تا نياري داغ دل اين جايگاه
كي توان كردن بسوي تو نگاه
داغ دل آور كه در ميدان درد
اهل دل از داغ بشناسند مرد
ديگري گفتش كه‌اي داراي راه
ديدهٔ ما شد درين وادي سياه
پر سياست مي‌نمايد اين طريق
چند فرسنگ است اين راه اي رفيق
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي، درگه است
وا نيامد در جهان زين راه كس
نيست از فرسنگ آن آگاه كس
چون نيامد بازكس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي نا صبور
چون شدند آنجايگه گم سر به سر
كي خبر بازت دهد از بي‌خبر
هست وادي طلب آغاز كار
وادي عشق است از آن پس، بي‌كنار
پس سيم واديست آن معرفت
پس چهارم وادي استغني صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك
پس ششم وادي حيرت صعب ناك
هفتمين وادي فقرست و فنا
بعد ازين روي روش نبود ترا
دركشش افتي، روش گم گرددت
گر بود يك قطره قلزم گرددت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد