حكايت سجده نكردن ابليس بر آدم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سجده نكردن ابليس بر آدم

۳۶ بازديد


گفت چون حق مي‌دميد اين جان پاك
در تن آدم كه آبي بود و خاك
خواست تا خيل ملايك سر به سر
نه خبر يابند از جان نه اثر
گفت اي روحانيان آسمان
پيش آدم سجده آريد اين زمان
سرنهادند آن همه بر روي خاك
لاجرم يك تن نديد آن سر پاك
باز ابليس آمد و گفت اين نفس
سجده‌اي از من نبيند هيچ كس
گر بيندازند سر از تن مرا
نيست غم چون هست اين گردن مرا
من همي‌دانم كه آدم خاك نيست
سر نهم تا سر ببينم، باك نيست
چون نبود ابليس را سر بر زمين
سر بديد او زانكه بود او در كمين
حق تعالي گفتش اي جاسوس راه
تو به سر در ديدني اين جايگاه
گنج چون ديدي كه بنهادم نهان
بكشمت تا برنگويي در جهان
زانك خفيه نيست بيرون از سپاه
هر كجا گنجي كه بنهد پادشاه
بي‌شكي بر چشم آنكس كان نهد
بكشد او را و خطش بر جان نهد
مرد گنجي ديد گنجي اختيار
سر بريدن بايدت كرد اختيار
ور نبرم سر ز تن اين دم ترا
اين سخن باشد همه عالم ترا
گفت يا رب مهل ده اين بنده را
چاره‌اي كن اين ز كار افكنده را
حق تعالي گفت مهلت بر منت
طوق لعنت كردم اندر گردنت
نام تو كذاب خواهم زد رقم
تابماني تا قيامت متهم
بعد از آن ابليس گفت آن گنج پاك
چون مرا روشن شد، از لعنت چه باك
لعنت آن تست رحمت آن تو
بنده آن تست قسمت آن تو
گر مرا لعنست قسمت، باك نيست
زهر هم بايد، همه ترياك نيست
چون بديدم خلق را لعنت طلب
لعنت برداشتم من بي‌ادب
اين چنين بايد طلب گر طالبي
تو نهٔ طالب به معني غالبي
گر نمي‌يابي تو او را روز و شب
نيست او گم، هست نقصان در طلب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد