حكايت شبلي كه گاه مردن زنار بسته بود

۳۴ بازديد


وقت مردن بود شبلي بي‌قرار
چشم پوشيده دلي پرانتظار
در ميان زنار حيرت بسته بود
بر سر خاكستري بنشسته بود
گه گرفتي اشك در خاكستر او
گاه خاكستر بكردي بر سر او
سايلي گفتش چنين وقتي كه هست
ديده‌اي كس را كه او زنار بست
گفت مي‌سوزم، چه سازم، چون كنم
چون ز غيرت مي‌گدازم چون كنم
جان من كز هر دو عالم چشم دوخت
اين زمان از غيرت ابليس سوخت
چون خطاب لعنتي او راست بس
از اضافت آيد افسوسم بكس
مانده شبلي تفته و تشنه جگر
او به ديگر كس دهد چيزي دگر
گر تفاوت باشدت از دست شاه
سنگ با گوهر نه‌اي تو مرد راه
گر عزيز از گوهري ،از سنگ خوار
پس ندارد شاه اينجا هيچ‌كار
سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست
آن نظركن تو كه اين از دست اوست
گر ترا سنگي زند معشوق مست
به كه از غيري گهر آري به دست
مرد بايد كز طلب در انتظار
هر زماني جان كند در ره نثار
نه زماني از طلب ساكن شود
نه دمي آسودنش ممكن شود
گر فرو افتد زماني از طلب
مرتدي باشد درين ره بي‌ادب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد