گفتگوي شيخ ابوسعيد مهنه با پيري روشن‌ضمير دربارهٔ صبر

۵۲ بازديد


شيخ مهنه بود در قبضي عظيم
شد به صحرا ديده پر خون، دل دو نيم
ديد پيري روستايي را ز دور
گاو مي‌بست و ازو مي‌ريخت نور
شيخ سوي او شد و كردش سلام
شرح دادش حال قبض خود تمام
پير چون بشنيد گفت اي بوسعيد
از فرود فرش تا عرش مجيد
گر كنند اين جمله پر ارزن تمام
نه به يك كرت، به صد كرت مدام
ور بود مرغي كه چيند آشكار
دانهٔ ارزن پس از سالي هزار
گر ز بعد با چندين زمان
مرغ صد باره بپردازد جهان
از درش بويي نيابد جان هنوز
بو سعيدا زود باشد آن هنوز
طالبان را صبر مي‌بايد بسي
طالب صابر نه افتد هر كسي
تا طلب در اندرون نايد پديد
مشك در نافه ز خون نايد پديد
از دروني چون طلب بيرون رود
گر همه گردون بود در خون رود
هرك را نبود طلب، مردار اوست
زنده نيست او ، صورت ديوار اوست
هركرا نبود طلب مرد آن بود
حاش لله صورتي بي‌جان بود
گر به دست آيد ترا گنجي گهر
در طلب بايد كه باشي گرم‌تر
آنك از گنج گهر خرسند شد
هم بدان گنج گهر دربند شد
هرك او در ره بچيزي بازماند
شد بتش آن چيز كو بت بازماند
چون تنك مغز آمدي بي‌دل شدي
كز شراب مست لايعقل شدي
مي مشو آخر به يك مي‌مست نيز
مي‌طلب چون بي‌نهايت هست نيز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد