دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۵ بازديد
يك شبي محمود ميشد بيسپاه
خاك بيزي ديد سر بر خاك راه
كرده بد هر جاي كوهي خاك بيش
شاه چون آن ديد، بازو بند خويش
در ميان كوه خاك او فكند
پس براند آنگاه چون بادي سمند
پس دگر شب باز آمد شهريار
ديد او را همچنين مشغول كار
گفتش آخر آنچ دوش آن يافتي
ده خراج عالم آسان يافتي
همچنان بس خاك ميبيزي تو باز
پادشاهي كن كه گشتي بينياز
خاك بيزش گفت آن زين يافتم
آن چنان گنجي نهان زين يافتم
چون ازين در دولتم شد آشكار
تا كه جان دارم مرا اينست كار
مرد اين ره باش تا بگشايدت
سر متاب از راه تا بنمايدت
بسته جز دو چشم تو پيوسته نيست
تو طلب كن زانك اين در بسته نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد