دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۵ بازديد
خواجهاي از خان و مان آواره شد
وز فقاعي كودكي بيچاره شد
شد ز فرط عشق سودايي ازو
گشت سر غوغاي رسوايي ازو
هرچ او را بود اسباب و ضياع
ميفروخت و ميخريد از وي فقاع
چون نماندش هيچ، بس درويش شد
عشق آن بيدل يكي صد بيش شد
گرچه ميدادند نان او را تمام
گرسنه بودي و سير از جان مدام
زانك چنداني كه نانش ميرسيد
جمله ميبرد و فقاعي ميخريد
دايما بنشسته بودي گرسنه
تا خرد يك دم فقاعي صد تنه
سايلي گفتش كه اي آشفته كار
عشق چه بود سر اين كن آشكار
گفت آن باشد كه صد عالم متاع
جمله بفروشي براي يك فقاع
تا چنين كاري نيفتد مرد را
او چه داند عشق را و درد را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد