حكايت خواجه‌اي كه عاشق كودكي فقاع فروش شد

۳۵ بازديد


خواجه‌اي از خان و مان آواره شد
وز فقاعي كودكي بي‌چاره شد
شد ز فرط عشق سودايي ازو
گشت سر غوغاي رسوايي ازو
هرچ او را بود اسباب و ضياع
مي‌فروخت و مي‌خريد از وي فقاع
چون نماندش هيچ، بس درويش شد
عشق آن بي‌دل يكي صد بيش شد
گرچه مي‌دادند نان او را تمام
گرسنه بودي و سير از جان مدام
زانك چنداني كه نانش مي‌رسيد
جمله مي‌برد و فقاعي مي‌خريد
دايما بنشسته بودي گرسنه
تا خرد يك دم فقاعي صد تنه
سايلي گفتش كه اي آشفته كار
عشق چه بود سر اين كن آشكار
گفت آن باشد كه صد عالم متاع
جمله بفروشي براي يك فقاع
تا چنين كاري نيفتد مرد را
او چه داند عشق را و درد را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد