حكايت عربي كه در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران

۳۶ بازديد


در عجم افتاد خلقي از عرب
ماند از رسم عجم او در عجب
در نظاره مي‌گذشت آن بي‌خبر
بر قلندر راه افتادش مگر
ديد مشتي شنگ را، نه سر نه تن
هر دو عالم باخته بي يك سخن
جمله كم زن مهره دزد پاك بر
در پليدي هريك از هم پاك تر
هر يكي را كردهٔ دزدي به دست
هيچ دردي ناچشيده جمله مست
چون بديد آن قوم را ميلش فتاد
عقل و جان بر شارع سيلش فتاد
چون قلندريان چنانش يافتند
آب برده عقل و جانش يافتند
جمله گفتندش درآ اي هيچ كس
او درون شد بيش و كم اين بود بس
كرد رندي مست از يك درديش
محو شد از خويش و گم شد مرديش
مال و ملك و سيم و زر بودش بسي
برد ازو در يك ندب حالي كسي
رندي آمد دردي افزونش داد
وز قلندر عور سر بيرونش داد
مرد مي‌شد همچنان تا با عرب
عور و مفلس، تشنه جان و خشك لب
اهل او گفتند بس آشفته‌اي
كو زر و سيمت، كجا تو خفته‌اي
سيم و زر شد، آمد آشفتن ترا
شوم بود اين در عجم رفتن ترا
دزد راهت زد، كجا شد مال تو
شرح ده تا من بدانم حال تو
گفت مي‌رفتم خرامان در رهي
اوفتاده بر قلندر ناگهي
هيچ ديگر مي‌ندانم نيز من
سيم و زر رفت وشدم ناچيز من
گفت وصف اين قلندر كن مرا
گفت وصف اينست و بس قال اندرا
مرد اعرابي فنايي مانده بود
زان همه قال اندرايي مانده بود
پاي درنه يا سر خود گير تو
جان ببر يا نه به جان بپذير تو
گر تو بپذيري به جان اسرار عشق
جان فشانان سركني در كار عشق
جان فشاني و بماني برهنه
ماندت قال اندرايي دربنه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد