بود عالي همتي صاحب كمال
گشت عاشق بر يكي صاحب جمال
از قضا معشوق آن دل داده مرد
شد چو شاخ خيزران باريك و زرد
روز روشن بر دلش تاريك شد
مرگش از دور آمد و نزديك شد
مرد عاشق را خبر دادند از آن
كاردي در دست ميآمد دوان
گفت جانان رابخواهم كشت زار
تا به مرگ خود نميرد آن نگار
مردمان گفتند بس شوريدهاي
تو درين كشتن چه حكمت ديدهاي
خون مريز و دست ازين كشتن بدار
كو خود اين ساعت بخواهد مرد زار
چون ندارد مرده كشتن حاصلي
سر نبرد مرده را جز جاهلي
گفت چون بر دست من شد كشته يار
در قصاص او كشندم زار زار
پس چو برخيزد قيامت، پيش جمع
از براي او بسوزندم چو شمع
تا شوم زو كشته امروز از هوس
سوخته فردا ازو اينم نه بس
پس بود آنجا و اينجا كام من
سوخته يا كشتهاي او نام من
عاشقان جان باز اين راه آمدند
وز دو عالم دست كوتاه آمدند
زحمت جان از ميان برداشتند
دل به كلي از جهان برداشتند
جان چو برخاست از ميان بيجان خويش
خلوتي كردند با جانان خويش
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۹ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد