دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۴ بازديد
چون خليل الله درنزع اوفتاد
جان به عزرائيل آسان مينداد
گفت از پس شو، بگو با پادشاه
كز خليل خويش آخر جان مخواه
حق تعالي گفت اگر هستي خليل
بر خليل خويشتن جان كن سبيل
جان همي بايد ستد از تو به تيغ
از خليل خود كه دارد جان دريغ
حاضري گفتش كه اي شمع جهان
ازچه ميندهي به عزرائيل جان
عاشقان بودند جان بازان راه
تو چرا ميداري آخر جان نگاه
گفت من چون گويم آخر ترك جان
چونك عزرائيل باشد در ميان
بر سر آتش درآمد جبرئيل
گفت از من حاجتي خواهاي خليل
من نكردم سوي او آن دم نگاه
زانك بند راهم آمد جز اله
چون بپيچيدم سر از جبريل من
كي دهم جان را به عزرائيل من
زان نيارم كرد خوش خوش جان نثار
تا از و شنوم كه گويد جان بيار
چون به جان دادن رسد فرمان مرا
نيم جو ارزد جهاني جان مرا
در دو عالم كي دهم من جان به كس
تا كه او گويد، سخن اينست و بس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد