حكايت عاشقي كه خفته بود و معشوق بر او عيب گرفت

۴۱ بازديد


عاشقي از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاكي بزاري خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز
ديد او را خفته وز خود رفته باز
رقعه‌اي بنبشت چست و لايق او
بست آن بر آستين عاشق او
عاشقش از خواب چون بيدار شد
رقعه برخواند و برو خون بار شد
اين نوشته بود كاي مرد خموش
خيز اگر بازارگاني سيم گوش
ور تو مرد زاهدي، شب زنده باش
بندگي كن تا به روز و بنده باش
ور تو هستي مرد عاشق، شرم‌دار
خواب را با ديدهٔ عاشق چه كار
مرد عاشق باد پيمايد به روز
شب همه مهتاب پيمايد ز سوز
چون تو نه ايني نه آن، اي بي‌فروغ
مي‌مزن در عشق ما لاف دروغ
گر بخفتد عاشقي جز در كفن
عاشقش گويم، ولي بر خويشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدي
خواب خوش بادت كه نااهل آمدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد