حكايت پيرزني كه كاغذ زري به بوعلي داد

۴۵ بازديد


رفت پيش بوعلي آن پير زن
كاغذي زر برد كين بستان ز من
شيخ گفتش عهد دارم من كه نيز
جز ز حق نستانم از كس هيچ‌چيز
پيرزن در حال گفت اي بوعلي
از كجا آوردي آخر احولي
تو درين ره مرد عقد و حل نه‌اي
چند بيني غير اگر احول نه‌اي
مرد را در ديده آنجا غير نيست
زانك آنجا كعبه ني و دير نيست
هم ازو بشنو سخنها آشكار
هم بدو ماند وجودش پايدار
هم جزو كس را نبيند يك زمان
هم جزو كس رانداند جاودان
هم درو، هم زو و هم با او بود
هم برون از هرسه اين نيكو بود
هرك در درياي وحدت گم نشد
گر همه آدم بود مردم نشد
هر يك از اهل هنر وز اهل عيب
آفتابي دارد اندر غيب غيب
عاقبت روزي بود كان آفتاب
با خودش گيرد، براندازد نقاب
هرك او در آفتاب خود رسيد
تو يقين مي‌دان كه نيك و بد رسيد
تا تو باشي، نيك و بد اينجا بود
چون تو گم گشتي همه سودا بود
ور تو ماني در وجود خويش باز
نيك و بد بيني بسي و ره دراز
تا كه از هيچي پديدار آمدي
درگرفت خود گرفتار آمدي
كاشكي اكنون چو اول بوديي
يعني از هستي معطل بوديي
از صفات بد به كلي پاك شو
بعد از آن بادي به كف با خاك شو
تو كجا داني كه اندر تن ترا
چه پليديهاست چه گلخن ترا
مار و كژدم در تو زير پرده‌اند
خفته‌اند و خويشتن گم كرده‌اند
گر سر مويي فراايشان كني
هر يكي را همچو صد ثعبان كني
هر كسي را دوزخ پر مار هست
تا بپردازي تو دوزخ كار هست
گر برون آيي ز يك يك پاك تو
خوش به خواب اندر شوي در خاك تو
ورنه زير خاك چه كژدم چه مار
مي‌گزندت سخت تا روز شمار
هر كسي كو بي‌خبر زين پاكيست
هركه خواهي گير كرمي خاكيست
تاكي اي عطار ازين حرف مجاز
با سر اسرارتوحيد آي باز
مرد سالك چون رسد اين جايگاه
جايگاه مرد برخيزد ز راه
گم شود، زيرا كه پيدا آيد او
گنگ گردد، زانك گويا آيد او
جزو گردد، كل شود، نه كل، نه جزو
صورتي باشد صفت نه جان، نه عضو
هر چهار آيد برون از هر چهار
صد هزار آيد فزون از صد هزار
در دبيرستان اين سر عجب
صد هزاران عقل بيني خشك لب
عقل اينجا كيست افتاده بدر
مانده طفلي كو ز مادر زاد كر
ذره‌اي برهرك اين سر تافتست
سر ز ملك هر دو عالم تافتست
خود چو اين كس نيست مويي در ميان
چون نتابد سر چو مويي از جهان
گرچه اين كس نيست كل اين هم كس است
گر وجودست وعدم هم اين كس است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد