دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۷ بازديد
گفت لقمان سرخسي كاي اله
پيرم و سرگشته و گم كرده راه
بندهاي كو پير شد شادش كنند
پس خطش بدهند و آزادش كنند
من كنون در بندگيت اي پادشاه
همچو برفي كردهام موي سياه
بندهٔ بس غم كشم، شاديم بخش
پيرگشتم ، خط آزاديم بخش
هاتفي گفت اي حرم را خاص خاص
هر كه او از بندگي خواهد خلاص
محو گردد عقل و تكليفش به هم
ترك گير اين هر دو و درنه قدم
گفت الاهي پس ترا خواهم مدام
عقل و تكليفم نبايد والسلام
پس ز تكليف وز عقل آمد برون
پاي كوبان دست ميزد در جنون
گفت اكنون من ندانم كيستم
بنده باري نيستم، پس چيستم
بندگي شد محو، آزادي نماند
ذرهاي در دل غم و شادي نماند
بيصفت گشتم، نگشتم بيصفت
عارقم اما ندارم معرفت
من ندانم تو مني يا من توي
محو گشتم در تو و گم شد دوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد