حكايت عاشقي كه در پي معشوق خود را در آب افكند

۳۸ بازديد


از قضا افتاد معشوقي در آب
عاشقش خود را درافكند از شتاب
چون رسيدند آن دو تن با يك دگر
اين يكي پرسيد از آن كاي بي‌خبر
گر من افتادم در آن آب روان
از چه افكندي تو خود را در ميان
گفت من خود را در آب انداختم
زانك خود را از تو مي‌نشناختم
روزگاري شد كه تا شد بي‌شكي
با تويي تو يكي من يكي
تو مني يا من توم، چند از دوي
با توم من ، يا توم، يا تو توي
چون تو من باشي و من تو بر دوام
هر دو تن باشيم يك تن والسلام
تا توي برجاست در شركست يافت
چون دوي برخاست توحيدت بتافت
تو درو گم گرد، توحيد اين بود
گم شدن كم كن تو، تفريد اين بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد