حكايت محمود و اياز و حسن در روز عرض سپاه

۳۸ بازديد


گفت روزي فرخ و مسعود بود
روز عرض لشگر محمود بود
شد به صحرا بي‌عدد پيل و سپاه
بود بالايي، بر آنجا رفت شاه
شد بر او هم اياز و هم حسن
هر سه مي‌كردند عرض انجمن
بود روي عالم از پيل و سپاه
همچو از مور و ملخ بگرفته راه
چشم عالم آن چنان لشگر نديد
بيش از آن لشگر كسي ديگر نديد
پس زفان بگشاد شاه نامور
با اياز خاص خود گفت، اي پسر
هست چندين پيل و لشگر آن من
من همه آن تو، تو سلطان من
گرچه گفت اين لفظ شاه نامدار
سخت فارغ بود اياز و برقرار
شاه را خدمت نكرد اين جايگاه
خود نگفت او كين مرا گفتست شاه
شد حسن آشفته وگفت اي غلام
مي‌كند شاهيت چندين احترام
تو چنين استاده چون بي حرمتي
پشت خم ندهي و نكني خدمتي
تو چرا حرمت نمي‌داري نگاه
حق‌شناسي نبود اين در پيش شاه
چون اياز القصه بشنود اين خطاب
گفت هست اين را موافق دو جواب
يك جواب آنست كين بي‌روي و راه
گر كند خدمت به پيش پادشاه
يا به خاك افتد به خواري پيش او
يا سخن گويد بزاري پيش او
بيشتر از شاه و كمتر آمدن
جمله باشد در برابر آمدن
من كيم تا سر بدين كار آورم
در ميان خود را پديدار آورم
بنده آن اوست و تشريف آن اوست
من كيم، فرمان همه فرمان اوست
آنچ هر روزي شه پيروز كرد
وين كرم كو با اياز امروز كرد
گر دو عالم خطبهٔ ذاتش كنند
مي‌ندانم تا مكافاتش كنند
من دريغ معرض كجا آيم پديد
من كه باشم، يا چرا آيم پديد
ني كنم خدمت نه در سر آيمش
كيستم تا در برابر آيمش
چون حسن بشنود اين قول از اياس
گفت احسنت اي اياز حق شناس
خط بدادم من كه در ايام شاه
لايقي هر دم به صد انعام شاه
پس حسن ديگر بگفتش كو جواب
گفت نيست آن پيش تو گفتن صواب
گر من و شه هر دو با هم بودمي
اين سخن را سخت محرم بودمي
ليك تو چون محرم آن نيستي
چون بگويم، چون تو سلطان نيستي
پس حسن را زود بفرستاد شاه
شد حسن نيز از حساب آن سپاه
چون در آن خلوت نه ما بود و نه من
گر حسن مويي شود نبود حسن
شاه گفتا خلوت آمد، راز گوي
آن جواب خاص با من باز گوي
گفت هر گه از كمال لطف شاه
مي‌كند سوي من مسكين نگاه
در فروغ پرتو آن يك نظر
محو مي‌گردد وجودم سر به سر
از حياي آفتاب فر شاه
پاك برمي خيزم آن ساعت ز راه
چون نمي‌ماند ز من نام وجود
چون به خدمت پيشت افتم در سجود
گر تو مي‌بيني كسي را آن زمان
من نيم آن هست هم شاه جهان
گر تو يك لطف و اگر صد مي‌كني
از خداوندي تو با خود مي‌كني
سايه‌اي كو گم شود در آفتاب
زو كي آيد خدمتي در هيچ باب
هست ايازت سايه‌اي در كوي تو
گم شده در آفتاب روي تو
چون شد از خود بنده فاني او نماند
هرچ خواهي كن تو داني او نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد