مادري كه بر خاك دختر مي‌گريست

مشاور شركت بيمه پارسيان

مادري كه بر خاك دختر مي‌گريست

۴۵ بازديد


مادري بر خاك دختر مي‌گريست
راه بيني سوي آن زن بنگريست
گفت اين زن برد از مردان سبق
زانك چون ما نيست و مي‌داند به حق
كز كدامين گم شده ماندست دور
وز كه افتادست زين سان نا صبور
فرخ او چون حال مي‌داند كه چيست
داند او تا بر كه مي‌بايد گريست
مشكل آمد قصهٔ اين غم زده
روز و شب بنشسته‌ام ماتم زده
نه مرا معلوم تا در درد كار
بر كه مي‌گريم چو باران زار زار
من نه آگاهم چنين گريان شده
كز كه دور افتاده‌ام حيران شده
اين زن از چون من هزاران گوي برد
زانكه از گم گشتهٔ خود بوي برد
من نبردم بوي و اين حسرت مرا
خون بريخت و كشت در حيرت مرا
در چنين منزل كه شد دل ناپديد
بل كه هم شد نيز منزل ناپديد
ريسمان عقل را سر گم شدست
خانهٔ پندار را در گم شدست
هركه او آنجا رسد سرگم كند
چار حد خويش را در گم كند
گر كسي اينجا رهي دريافتي
سر كل در يك نفس دريافتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد