گفتار يك صوفي با مردي كه كليدش را گم كرده بود

۴۲ بازديد


صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد
كان يكي مي‌گفت گم كردم كليد
كه كليدي يافتست اين جايگاه
زانك دربستست اين بر خاك راه
گر در من بسته ماند، چون كنم
غصهٔ پيوسته ماند، چون كنم
صوفيش گفتا؛كه گفتت خسته باش
در چو مي‌داني برو، گو بسته باش
بر در بسته چو بنشيني بسي
هيچ شك نبود كه بگشايد كسي
كار تو سهل است و دشوار آن من
كز تحير مي‌بسوزد جان من
نيست كارم رانه پايي نه سري
نه كليدم بود هرگز نه دري
كاش اين صوفي بسي بشتافتي
بسته يا بگشاده‌اي دريافتي
نيست مردم را نصيبي جز خيال
مي نداند هيچ كس تا چيست حال
هر كه گويد چون كنم، گو چون مكن
تا كنون چون كرده‌اي اكنون مكن
هر كه او در وادي حيرت فتاد
هر نفس در بي‌عدد حسرت فتاد
حيرت و سرگشتگي تا كي برم
پي چو گم كردند من چون پي برم
مي‌ندانم كاشكي مي‌دانمي
كه اگر مي‌دانمي حيرانمي
مر مرا اينجا شكايت شكر شد
كفر ايمان گشت و ايمان كفر شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد