غزل شماره ۵۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۵

۴۱ بازديد


خم زلف تو دام كفر و دين است
ز كارستان او يك شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليكن
حديث غمزه‌ات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان كي توان برد
كه دايم با كمان اندر كمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
كه در عاشق كشي سحرآفرين است
عجب علميست علم هيئت عشق
كه چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پنداري كه بدگو رفت و جان برد
حسابش با كرام الكاتبين است
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن
كه دل برد و كنون دربند دين است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد