غزل شماره ۳۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۴۲

۳۴ بازديد


حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم
دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق مي‌آيد
عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع
كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد