غزل شماره ۳۴۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۴۸

۳۵ بازديد


ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
و اندر اين كار دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنهكار برآرم آهي
كآتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
مايه خوشدلي آن جاست كه دلدار آن جاست
مي‌كنم جهد كه خود را مگر آن جا فكنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدكلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فكنم
خورده‌ام تير فلك باده بده تا سرمست
عقده دربند كمر تركش جوزا فكنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فكنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد