غزل شماره ۴۷۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۷۹

۳۴ بازديد


صبح است و ژاله مي‌چكد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يك مني
در بحر مايي و مني افتاده‌ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني
خون پياله خور كه حلال است خون او
در كار يار باش كه كاريست كردني
ساقي به دست باش كه غم در كمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره كه مي‌زني
مي ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني
ساقي به بي‌نيازي رندان كه مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد