قصيده شماره ۳ - قصيده در مدح شاه شيخ ابواسحاق

۳۳ بازديد


سپيده‌دم كه صبا بوي لطف جان گيرد
چمن ز لطف هوا نكته برجنان گيرد
هوا ز نكهت گل در چمن تتق بندد
افق ز عكس شفق رنگ گلستان گيرد
نواي چنگ بدانسان زند صلاي صبوح
كه پير صومعه راه در مغان گيرد
نكال شب كه كند در قدح سياهي مشك
در او شرار چراغ سحرگهان گيرد
شه سپهر چو زرين سپر كشد در روي
به تيغ صبح و عمود افق جهان گيرد
به رغم زال سيه شاهباز زرين بال
در اين مقرنس زنگاري آشيان گيرد
به بزمگاه چمن رو كه خوش تماشايي است
چو لاله كاسهٔ نسرين و ارغوان گيرد
چو شهسوار فلك بنگرد به جام صبوح
كه چون به شعشعهٔ مهر خاوران گيرد
محيط شمس كشد سوي خويش در خوشاب
كه تا به قبضهٔ شمشير زرفشان گيرد
صبا نگر كه دمادم چو رند شاهدباز
گهي لب گل و گه زلف ضيمران گيرد
ز اتحاد هيولا و اختلاف صور
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گيرد
من اندر آن كه دم كيست اين مبارك دم
كه وقت صبح در اين تيره خاكدان گيرد
چه حالت است كه گل در سحر نمايد روي
چه شعله است كه در شمع آسمان گيرد
چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره‌شكل
مرا چو نقطهٔ پرگار در ميان گيرد
ضمير دل نگشايم به كس مرا آن به
كه روزگار غيور است و ناگهان گيرد
چو شمع هر كه به افشاي راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گيرد
كجاست ساقي مه‌روي كه من از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گيرد
پيامي آورد از يار و در پي‌اش جامي
به شادي رخ آن يار مهربان گيرد
نواي مجلس ما چو بركشد مطرب
گهي عراق زند گاهي اصفهان گيرد
فرشته‌اي به حقيقت سروش عالم غيب
كه روضهٔ كرمش نكته بر جنان گيرد
سكندري كه مقيم حريم او چون خضر
ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد
جمال چهرهٔ اسلام شيخ ابو اسحاق
كه ملك در قدمش زيب بوستان گيرد
گهي كه بر فلك سروري عروج كند
نخست پايهٔ خود فرق فرقدان گيرد
چراغ ديدهٔ محمود آنكه دشمن را
ز برق تيغ وي آتش به دودمان گيرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تيغ كشد
به تير چرخ برد حمله چون كمان گيرد
عروس خاوري از شرم رأي انور او
به جاي خود بود ار راه قيروان گيرد
ايا عظيم وقاري كه هر كه بندهٔ توست
ز رفع قدر كمربند توأمان گيرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت
چو فكرتت صفت امر كن فكان گيرد
مدام در پي طعن است بر حسود و عدوت
سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد
فلك چو جلوه‌كنان بنگرد سمند تو را
كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد
ملالتي كه كشيدي سعادتي دهدت
كه مشتري نسق كار خود از آن گيرد
از امتحان تو ايام را غرض آن است
كه از صفاي رياضت دلت نشان گيرد
وگرنه پايهٔ عزت از آن بلندتر است
كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد
مذاق جانش ز تلخي غم شود ايمن
كسي كه شكر شكر تو در دهان گيرد
ز عمر برخورد آن‌كس كه در جميع صفات
نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد
چو جاي جنگ نبيند به جام يازد دست
چو وقت كار بود تيغ جان‌ستان گيرد
ز لطف غيب به سختي رخ از اميد متاب
كه مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد
شكر كمال حلاوت پس از رياضت يافت
نخست در شكن تنگ از آن مكان گيرد
در آن مقام كه سيل حوادث از چپ و راست
چنان رسد كه امان از ميان كران گيرد
چه غم بود به همه حال كوه ثابت را
كه موجهاي چنان قلزم گران گيرد
اگرچه خصم تو گستاخ مي‌رود حالي
تو شاد باش كه گستاخي‌اش چنان گيرد
كه هر چه در حق اين خاندان دولت كرد
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گيرد
زمان عمر تو پاينده باد كاين نعمت
عطيه‌اي است كه در كار انس و جان گيرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد