بخش ۲۰ - بازماندن سلامان از ابسال و زاري كردن بر دوري وي

۳۶ بازديد


باشد اندر دار و گير روز و شب
عاشق بيچاره را حالي عجب
هر چه از تير بلا بر وي رسد
از كمان چرخ، پي در پي رسد
ناگذشته از گلويش خنجري
از قفاي او در آيد ديگري
گر بدارد دوست از بيداد دست
بر وي از سنگ رقيب آيد شكست
ور بگردد از سرش سنگ رقيب
يابد از طعن ملامتگر نصيب
ور رهد زينها بريزد خون به تيغ
شحنهٔ هجرش به صد درد و دريغ
چون سلامان كوه آتش برفروخت
واندر او ابسال را چون خس بسوخت
رفت همتاي وي و يكتا بماند
چون تن بي‌جان از او تنها بماند
نالهٔ جانسوز بر گردون كشيد
دامن مژگان ز دل در خون كشيد
دود آهش خيمه بر افلاك زد
صبح از اندهش گريبان چاك زد
ز آن گهر ديدي چو خالي مشت خويش
كندي از دندان سر انگشت خويش
روز و شب بي‌آنكه همزانوش بود
از تپانچه بودي‌اش زانو كبود
هر شب آوردي به كنج خانه روي
با خيال يار خويش افسانه گوي
كاي ز هجر خويش جانم سوخته!
وز جمال خويش چشمم دوخته!
عمرها بودي انيس جان من
نوربخش ديدهٔ گريان من
خانه در كوي وصالت داشتم
ديده بر شمع جمالت داشتم
هر دو ما با يكدگر بوديم و بس!
كار ني كس را به ما، ما را به كس!
دست بيداد فلك كوتاه بود
كار ما بر موجب دلخواه بود
كاش چون آتش همي افروختم!
تو همي ماندي و من مي‌سوختم!
سوختي تو من بماندم، اين چه بود؟
اين بد آيين با من مسكين چه بود؟
كاشكي من نيز با تو بودمي!
با تو راه نيستي پيمودمي!
از وجود ناخوش خود رستمي!
عشرت جاويد در پيوستمي!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد